|
ملاقات : تمام روزهای هفته
|
چرا به مهتاب قانع شديم ، پس خورشيد چي ؟!!
اين روزا به خيلي از تلخيهاي اين جامعه كثيف مي خندم ، گاهي اوقات كه از بيرون اين آكواريوم به خودمون نگاه مي كنم ، واقعا خندم مي گيره : از حركاتمون ، رفتارمون و مشغولياتمون . ولي بي درنگ اين خنده انقدر تلخ مي شه كه ناخدآگاه اشكمو در مياره و باعث مي شه كه فقط سرمو تكون بدم .
شديم مثل يه دسته ماهي ترسو كه با هر ضربه به شيشه با ترس و لرز مسيرمون روعوض مي كنيم ، جايي رو هم كه نداريم بريم ، به ناچار يه گوشه منتظر ضربه بعدي مي مونيم .
ما واقعا خنده دار هستيم مگه نه !؟؟
ولي مي دونيد چيه ، هر كس كه ديد و نخنديد شك نكنيد كه يا بلد نيست بخنده يا كه از گريه دق كرده و مرده !!!
چند روز پيش پيرمردي توي تاكسي بهم مي گفت : ببين پسر به اوني كه چيزي نمي دونه و دم نمي زنه يه چوب بايد زد ولي به اوني كه مي دونه و دم نمي زنه بايد دو تا زد .... چون و چراش رو مسلما خودتون مي دونيد ! ( يعني ما هم جزء اونايي هستينم كه بايد دو تا بخوريم ؟! )
نمي دونم ... فقط كاش مي شد كه به جاي نگاه كردن به نيمه پر ليوان ، جرات پر كردن نيمه خالي رو داشته باشيم و به اين سوسوي ضعيف قناعت نكنيم .
باور كن كه جاي ما اينجا نيست ... لياقت ما درياست !
راستش من از همون اول كه تصميم گرفتم وبلاگ بنويسم ، تمام هدفم اين بود كه فقط دست نوشته ها ، افكار و نظرات خودم رو به اينجا منتقل كنم ولي اين دفعه به دلايلي ترك عادت كردم و مطلبي كه توسط نويسنده نا معلومي برام ميل شده بود رو براتون پست كردم ، البته نا گفته نماند كه به اون صورت هم ترك عادت نشد ، چون اينها دقيقا حرف دل خود من هستن ... يه جور درد دل !!
حالا اينو بخونيد ؛ اگه براتون جالب نباشه حتما تاسف برانگيزه !
شهر هرت جايي است كه رنگهاي رنگين كمان مكروهند و رنگ سياه مستحب ،
شهر هرت جايي است كه اول ازدواج مي كنند بعد همديگه رو مي شناسن ،
شهر هرت جايي است كه همه بَدَن مگر اينكه خلافش ثابت بشه ،
شهر هرت جايي است كه دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است كه بهشتش زير پاي مادراني است كه حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند .
شهر هرت جايي است كه درختها علل اصلي ترافيك اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند،
شهر هرت جايي است كه كودكان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان كنند،
شهر هرت جايي است كه شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند،
شهر هرت جايي است كه همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر،
شهر هرت جايي است كه براي مريض شدن و پيش دكتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت،
شهر هرت جايي است كه با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا كرد،
شهر هرت جايي است كه خنده عقل را زائل مي كند،
شهر هرت جايي است كه زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه كه آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف،
شهر هرت جايي است كه مردم سوار تاكسي مي شن زود برسن سر كار تا كار كنن وپول تاكسيشونو در بيارن،
شهر هرت جايي است كه ۲۶ بچه كشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند،
شهر هرت جايي است كه نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي كاخها مي سازن،
شهر هرت جايي است كه 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره كردن ياد بگيري،
شهر هرت جاييه كه موسيقي حرام است حرام،
شهر هرت جايي است كه همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو كه نگاه مي كنن ياد تختخواب مي افتن،
شهر هرت جايي است كه گريه محترم و خنده محكومه،
شهر هرت جايي است كه وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه،
شهر هرت جايي است كه هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي،
شهر هرت جايي است كه همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار،
شهر هرت جايي است كه وقتي مي ري مدرسه كيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي،
شهر هرت جايي است كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است،
شهر هرت جايي است كه توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...!!
شهر هرت جايي است كه وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي كني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه،
شهر هرت جايي است كه هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينكه از يك طرفش بيفتي ... !
شهر هرت جايي است كه .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!! ![]()
واي به روزي كه حسرت آزادي كه اصلا وجود نداره رو از پشت ميله ها بكشي . . .
واي به روزي كه وقتي از پشت ميله ها بيرون مياي بدوني كه هنوز زندوني هستي . . .
واي به روزي كه آخرين روز حبست اولين روز زندوني بودنت باشه . . .
واي به روزي كه بخاطر حق طبيعي خودت به دست و پات زنجير دوباره اي ببندند . . .
واي به روزي كه بهت بفهمونن كه براي فكر كردن هم بايد اجازه بگيري . . .
واي به روزي كه بجاي تو هم فكر كنند و تصميم بگيرند . . .
واي به روزي كه بفهمي با وجود باز بودن دست و پات باز هم در بند و اسيري . . .
در بند واسير افكار متحجر و عقب افتاده اي كه گويي براي رو سفيد كردن عرب جاهليت بوجود اومده ... افكاري كه يوغي بر گردن ما نهاده اند براي لگد مال كردن اندك اثر باقي مانده از هزاران سال تمدن قوم آريايي ... وارثاني كه با كمال وقاحت صحبت از گفتگوي تمدني در حال سوختن با ديگر تمدنها مي كنند ، تمدني در حال احتضار كه با وجود زخمهاي كهنه از اقوام عرب و مغول ، تنها انتظار تير خلاص از اين قوم به ظاهر متمدن را مي كشد ، تا آنچه را كه به زحمت تا كنون پنهان كرده بود ، به زير آب رفته و غرق شده ببيند .
نمي دانم افتخار كنم يا احساس انزجار ، افتخار از اين باب كه شده ايم وارث ايراني چندين هزارساله و انزجار از اينكه به هيچ وجه وارث خوبي نبوده ايم ، چون همه را به باد كه هيچ ، به آب داده ايم ...
اي خدا كاش همه را نابود نكنيم ، كاش اندكي را نيز براي آيندگان بگذاريم ، شايد قدردان تر از ما باشند ...!!!
کاش مانند زنده یاد فریدون فروغی شعار ما نیز این بود :
و اینک اگر آزادی محصور شده باشد ، این را بدانید که مشتهای گره کرده خلق ما محصور شدنی نیست ...

آري شايد اگر مجبور بوديم طرز تفكر را مانند كلاه بر سر بگذاريم ، اينها روزانه هزاران نفر را به جرم مدل كلاهشان قتل عام مي كردند .!!
اين چند وقته تو هر وبلاگي كه مي رم ابتداي اكثرشون اينا رو نوشته :
ديگه خسته شدم ،
لعنت به اين زندگي نكبت ،
حوصلم بيشتر از هميشه سر رفته ،
يا حتي مثلا ديگه نمي تونم ادامه بدم .
آره ديگه يه سري ناله و نفرين و فحش و بد و بيراه تو همين مايه ها كه همش و همش نثار اين زندگي مي شه ......
روزمرگي هاي زندگي اين رفتارها رو اجتناب ناپذير مي كنه يعني اينها جزء جدايي ناپذير اين زندگي هستن كه ممكنه واسه هر كسي پيش بياد ... حالا اين وسط يكي بهشون عكس العمل نشون مي ده و يكي ديگه اين كار رو نمي كنه و يه جورايي تو خودش مي ريزه .
من يه جورايي هميشه از دسته دوم بودم ... يعني دوستن نداشتم كه كسي از درونم اطلاع پيدا كنه ، نمي خوام بگم كه آدم گوشه گيري هستم نه ... برعكس ،ارتباطات اجتماعي خوبي دارم ... ولي خب همونطور كه گفتم كمتر پيش مياد كه اجازه بدم كسي بفهمه تو سرم و مهمتر از همه تو دلم چي مي گذره و ترجيح مي دم كه بيشتر ناگفته ها رو واسه خودم نگه دارم .
خيلي وقتها شده كه در عين بدبختي و نا خوشي همه فكر كردند كه من خوشبختم و بي غم و البته گاهي هم شده غرق خوشي بودم و هيچ كس چيزي نفهميده ....
ناله نكردن ،لبخند به لب داشتن ، گريه نكردن و خم به ابرو نياوردن ، زير بار زندگي خم نشدن ،بي خيال خيلي چيزها شدن و احساس ضعف نكردن ... باور كن هيچ كدوم از اينها دروغ گفتن نيست ،
ولي مطمئنا حقيقت هم نيست .... !!

شايد مسئله زياد مهمي به نظر نياد ، يا شايد هم بياد ... نمي دونم !!
گاهي اوقات پيش مياد كه كسي رو دوست داريم ، يعني احساس مي كنيم كه بهش علاقه داريم ، و در نقطه مقابل گاهي اوقات هم احتمال داره كه توسط كسي دوست داشته بشيم .
در حالت اول كسي كه دوست داري رو انتخاب مي كني و براي رسيدن بهش تلاش مي كني ، ولي در حالت دوم چون كسي تو رو دوست داره بهش فكر مي كني و تو هم دوسش داري !
كسي كه به حداقل ها راضي نمي شه راه اول رو انتخاب مي كنه ، يعني سعي مي كنه اون چيي رو كه دوست داره بدست بياره ، ولي كسي كه قانعه راه دوم رو پيش مي گيره و تصميم مي گيره چيزي رو كه بدست آورده دوست داشته باشه .
ريسك موجود تو هر كدوم رو هم نبايد از قلم انداخت ، ممكنه كه تو كسي رو دوست داشته باشي ولي اون هيچ اساسي نسبت به تو نداشته باشه و برعكس ممكنه توسط كسي دوست داشته بشي كه اصلا بهش علاقه نداري .
البته نا گفته نمونه كه در مورد خوب يا بد بودن حالات فوق نمی شه بصورت مطلق صحبت كرد ، چون بطور حتم استثناهايي در هر كدوم وجود داره كه ممكنه هر كدوم رو بهتر از اون يكي نشون بده .
با تمام اين تفاسير من به دلايل شخصي و خصوصيات شخصيتي كه از خودم سراغ دارم سعي مي كنم راه اول رو انتخاب كنم ، يعني براي بدست آوردن كسي كه دوستش دارم تلاش مي كنم نه براي دوست داشتن كسي كه بدست آوردم !!!
تو چيكار مي كني ...؟! يا شايد بهتر باشه اينطور بگم كه چيكار كردي ؟
*************

نمي دونم كه تو هم مثل من فكر مي كني يا نه ؟!!
هي صبر كن !... چرا حالا بهت بر مي خوره ؟ قيافتو نمي گم كه ؟!!
منظورم اينه كه توي موضوعي كه الان بهت مي گم مثل من فكر مي كني يا نه ؟
موضوع چيه ؟ ... خب الان بهت مي گم .
راستش نمي دونم چرا من حداقل توي فيلم هاي سينمايي هميشه دوست دارم كه دزدها و سارقين برنده باشن ، يعني در حقيقت دستگير كه مي شن يا مي ميرن دلم واسشون مي سوزه .
البته يه موقع فكر نكنيد كه كه اين تفكر ناشي از روح پليد منه ها ... نه !! مي دونيد چيه ؟ چون من فكر مي كنم كه در واقعيت اصلا همچين چيزي اتفاق نمي افته، يعني دزدها كمتر دستگير مي شن وبنابراين توي فيلمها در حقشون اجحاف مي شه ، البته اين موضوع بيشتر در مورد فيلمهاي ايراني صادقه ..... چون هميشه آخرشون پليس سربلنده و سارقين مثلا بانك هم دستبند به دست مي رن زندون يا به قولي جهنم ، و آدماي مثلا خوب ( اونايي كه ريش دارن و يا چادر مي پوشن ) هم با هم ازدواج مي كنن و خوشبخت مي شن .
ولي در واقعيت ما فقط درصد كمي از سرقتها رو مي بينيم كه به دستگيري منجر مي شه .
نمي دونم كه به خاطر روح پليدم ناراحت باشم يا خوشحال ؟!!
راستش اينها رو كه نوشتم ياد فيلم HEAT كه با اسم مخمصه از تلويزيون ايران پخش شد افتادم ، بيچاره رابرت دنيرو كه رئيس گروه سارقين بانك بود ، آخرش توسط آل پاچينو (پليس) كشته شد . خيلي دردناك بود ، حقش بود كه مي ذاشت بره و سوار هواپيما بشه ، اتفاقي كه نمي افتاد ... كسي هم ضرر نمي كرد ، باور كنيد كه بيمه همه خسارتها رو جبران مي كرد .
احتمالا بعد از نوشتن اين مطلب من به جرم نشر اكاذيب و اقدام عليه امنيت ملي مدت زندانيم دوبرابر مي شه .
پس حلالم كنيد ... !!

درد نداشتن تو و مصيبت داشتن من
درد تنهايي تو و بي كس بودن من
آري اين است درد ما !!!
يه وقتايي حالاتي به آدم دست مي ده كه نوشتن براش آسون مي شه ، يعني كلمات همين جوري مي ريزن بيرون ، دقيقا مثل نوشابه اي كه داره گازش در مي ره .
كلماتي كه اگه بعدا بخونيشون ، هرگز باورت نمي شه كه اونها رو تو نوشتي .
راستش منم از اين حالات زياد داشتم و همينطور از اين دست نوشته ها .... نوشته هايي كه چيزي جز احساس و مرور يك رويا نيست ....
اينو قبلا نوشتم و خيلي اتقاقي امروز پيداش كردم .
اگه مثل يه خاطره بخونيش مطمئن باش دركش ميكني !!
پس حتما اين كارو بكن ...
صداي زنگ هميشگي
پيام بي رياي دلتنگي
آن آشناي قديمي ترازيك لبخند
يك صميميت گنگ بي درنگ
شرم تو با خبر از يك هيجان
پاي ايستگاه همان آهنگ دلتنگي من
عادت هميشه دير رفتن من
من و تو گم ، دغدغه ديده شدن
تب آن سرماي شيرين زمستاني
لنگه دستكش تو هميشه نا پيدا
آرشيو خاطره هاي پاك شده
غم من ، آغاز دوباره ما
جاي هميشه گم شدن ، خلوت آب
جوجه اردك زيباي غرق در خواب
آن صداي جا مانده از خاطر ما
در پي تو خواهش هميشه من
جمعه آخر ، پايتخت سينماها
زير درخت هلو ، خنده تو ، طعم ليمو
لرزه هاي بي وقفه تو
بوسه گم شده در آغوش خواب آلوده ما
واينك ، التهاب آخر اسفند
عيدي من ، آغاز دوباره تو

البته اين اتفاق (خوش يا نا خوش) تا حدود زيادي بستگي به سن وسال فرد مورد نظر داره ، كه اگر از حد مجاز و معمول نگذشته باشه هيچ مشكل خاصي بوجود نمياره و مي شه براحتي از زيرش شونه خالي كرد و با جمله هنوز زوده و وقتش نشده به قائله خاتمه داد .
( كه البته دخترها و پسرها در اين مورد اشتراك دارن )
توضيح : تمام اين احتمالات زمانيست كه فرد تنهاست و هنوز هم دوست داره كه تنها بمونه ، كه در غير اين صورت براي ازدواج حاضره هر زنجيري رو پاره كنه .

ولي مشكلات جدي زماني شروع مي شه كه سن فرد مورد بحث از خط قرمز گذشته باشه ، كه بطور ناخودآگاه اين گير سه پيچ تبديل مي شه به چهار الي پنج پيچ يا شايد هم بيشتر .
نا گفته نماند كه من معتقدم هر حمله اي رو مي شه با ضد حمله پاسخ داد كه در نوع خودش بهترين دفاع هم محسوب مي شه .
يكي ديگه از اشتراكات دخترها و پسرها تو اين موضوع اينه كه در هر سني اگه دانشجو بودند ، ادامه تحصيل رو ميتونن بهانه كنن كه اكثرا با موفقيت همراهه .
ولي يكي از متداول ترين راههاي سرپيچي از اين اجبار، البته براي پسرها اينه كه يقه باباجون رو بگيرن و پاي مشكلات مالي رو اگه وجود داشته باشه وسط بكشن ، اونوقته كه زبون همه كوتاه مي شه .
و متداول ترين راه براي دخترها كه هميشه هم مورد استفاده قرار مي گيره اينه كه اظهار مي كنن هنوز اون مرد ايده آل روياهاشون رو پيدا نكردن (البته در صورت وجود )كه اين مي تونه تا مدتي فرد رو از كانون توجهات دور كنه .
ولي . . . ولي اگه نتونستي به هيچ طريقي اعم از روشهاي ذكر شده ويا ذكر نشده از زير بار اين امر خطير فرار كني اونوقته كه ديگه : لا لا لا لا لاي لا لا . . . ![]()
![]()
![]()
ولي در مقابل لحظاتي پيش مياد كه هيچ رقمه باهات راه نمياد، آره ديگه همون زندگي رو مي گم . . . . پشت سر هم بد بياري و ناسازگاري ، هيچ چيز با هم جور در نمياد ، اصلا انگار كه دست به دست هم دادن تا تو رو از اين دنيا و زندگي و آدماش متنفر كنن .
اين حالات و فراز و نشيب ها كم و بيش واسه هر كدوم از ما ممكنه پيش بياد ....
يكي انقدر از اين خوشبختي زودگذر سر مست مي شه كه تحمل سختي براش غير ممكن مي شه و يكي ديگه آنقدر زير بار غم و سختي كمر خم مي كنه و مي شكنه كه حتي فكر خوشي هم براش آرزو مي شه .
آره ، زندگي يعني همين ؛ گاهي با ماست و گاهي بر ما . . . هر كه با اين نوسانات هماهنگ شد و به نفع خودش وزندگيش از اونها سود برد ، برنده است و مي تونه تا حدودي احساس خوشبختي كنه .
.
.
خوشبختي . . . !!!
چيزي كه حتي تصور كردنش هم سخته .

تا مياي تكون بخوري مي بيني كه ديگه مثل گذشه لاغر و تركه اي نيستي ، يه جورايي قسمتهاي مختلفي از بدنت قلمبه شده ، يكي ازنتايج همين برآمدگي ها اينه كه بعد از اسمت يه خانوم اضافه مي كنن و مي شي : .... خانوم .
هم قد مامانت كه هيچ از اون هم گنده تر مي شي ، يه رقيب پرو پا قرص واسه مامان جون .
ديگه وقتي مي خواي بري بقالي بايد چادر سرت كني ، پاشنه هاي كفشت هم چند سانتي بلندتر مي شه .
گاهي وقتها هم مجبور مي شي كه نقش عروس خان عمو يا دائي جان رو بازي كني ، كه البته اينا همش حرف و چرت و پرته و در حد يه شوخي خانوادگي بي مزه است ، ولي واي به روزي كه جدي بشه .
بر عكس آقايون ، اختيار و آزادي عملت خيلي كمتر مي شه و متاسفانه پشت سر هم بايد به اين و اون آمار بدي .
آره خانوم خانوما ، کاملا درست فهميدي ؛ اين دفعه اينا رو واسه تو گفتم كه تو هم پاشي و تكون بخوري ، چون که ديگه واقعا بزرگ شدی و وقت رفتنه. . . پاشو ديگه . . . . !!!
